+ تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 7:5 بعد از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

عکس عاشقانه

 

نشستم تنهآ نیستم عزیزم غصه منو نخور که پیشم نیستیـــــــــــــ

غصه نخور که نمی تونی بغلم کنیو ببوسیمــــــــــــ

درعوض من عکستو بغل کردمو میبوسمشـــــــــــ 

غصه نخور تنهآ نیستم قآب عکست پیشمه قشنگم کنآر قـآب عکست نشستمو

دآرم تولدمو جشن میگیرم بآ بــــــــــــــــــارون اشکامــــــــــــ

اوناهم جمع شدند تا روزتولدم مونس و همدمم باشنــــــــــ

که احساس تنهایی نکنم آخه اونا هم میدونن همدمم ازم دورهـــــــــــ

غصه نخوریآ تنها نیستمــــــ

امروزم مثل روزآی دیگه میگذرهــــــ.................

امشبم مثل شبآی دیگه میگذرهــــــــــ و  مشتاقانـــــــــــه

به جمع روزآی گذشته می پیوندهــــــ

 ودر آغوش دیروزهآ قرار میگیرهــــــ .

اما سخت میگذره ......................خیلی سخت .............

چقدر سخته نبود چشــــــــــایی که تموم زندگیتو و

 تموم عشقت را به نام خودش زدهــــــــ

تو شبـــــــــــــــــــــــ تولدت نداشته باشیشــــــــــــ

چقدر سخته نبود آغوش گرمش تواین شبهای سرد یلــــــــــــــــــدا

 طولانی ترین شب سال و شب تولدتـــ

و نداشتنــــــــــــــ نفسها و دستای گرمشو

 کنار خودت تو بهترین شب زندگیتــــــــ

............خیلی سختهــــ

+ تاريخ جمعه دوم دی 1390ساعت 2:9 بعد از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام                                                                                    

         خوش اومدین امروز برام موندنی ترین روز خواهد شد

       مگه من از خدا چیز زیادی خواستم؟!!!!!!نه!

    امروز بهترین و خاطره انگیز روزه برام

چون در کنار شما و با شما یک جشن کوچولو ترتیب داده شده

اون هم جشن تولـــــــــــــــد made by Laie برا من از طرف شما دوستان

 مرسی از اینکه کنـــــــــــــــــــــــــآرم هستین

 نایت اسکین

 

نایت اسکین

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 5:42 بعد از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

 

 چشمهایم ســـرخ و صورتم ورم کرده از گریه های شبانه ام

 من درمیان تمام غم هایم اینجا......نشسته ام ...تنهانشسته ام .

دلــــــــــــــــــــــم ازاین همه تنهایی به دردآمده

 دلم از نبودنت و بدون تو تهی Ø بودن به دردآمده

 و باز تنهامونس تنهاییم به دادم می رسد .

اشکهایم را میگویم گویی با هق هقام میخواهم

 همه ی غم ها را ازسینه ام بیرون بکشم.

بیـــــــــــــا و انیسو مونسم باش

بیاو پناه تنهاییهام و معصومیتم باش.

می دانم که چقدر بهت قول دادم که گریه نکنم

اما باز فشار هوای نبودنت برروی گلویم سنگینی میکند

 و گلویم زیر این فشار میشکند و اشکها هجوم می آورند

معذرت میخوام سعی میکنم بغضم را فروخورم

 امابغض فرو خورده ای که مثل نیزه قلبم را سوراخ می کند.

 بغض فرو خورده ای که پنجه برگلویم می اندازدو میخواهد من را خفه کند.

 هوای خفه دلتنگی بردلـــــــــــم پنجه می اندازد.

هوای دلتنگی ات چقدر سنگین وخفه است

وچقدر نبـــــــودنت سخت است نبودنت را حتی

 عقربه های ساعت هم مانند پتکی برسرم می زنند.

دیر می گذرد سالهاست که یک ثانیه می گذرد.

ازتنهایی مچاله در خود فرو رفته ام

بدون تو دیگر توانی برای برداشتن قدم های دیگرم ندارم.

بیا که تمام سلولهایم نام تو را سر میدهند

بیا که تمام تاروپود من از هستی تو گرفته شده است

تو با پوست و خون و روح من عجین شده ایی

درخونم در تک تک سلــــــولهایم ریشه کرده ای

وبر وجود حقیرم چنبره زده ای .

بیا که پاییز پاورچین پاورچین در حال رفتن است

و کولــــه بارش را جمع کرده است

بیا تا شهد ناب چشمانت و عطر نفسهایت

بدن خشکیده مرا حیاتی دوباره بدهد.

درکوچه های شهرقدم می زنم به بهانه پیدا کردن ردپایی ازتو

و جای قدمهایت را یکی یکی بوسه می زنم وآنها را سجده میکنم .

بیا و حسرت قدم زدن درکنارتو

 برروی فرش قرمز برگهای پاییزی و شنیدن صدای

 خرد شدن ستون فقرات برگها بردلم نماند.

تو ای معجزه پاییزبرگها برای بوسیدن پای تو

مشتاقانه از شاخه جدا می شوند و هراسان به سوی تو می دوند

 و دست به دامان تو می شوند.

تو از کدامین آسمانی که اینگونه در آسمان نور افشانی میکنی

و ستاره ها ☆... برای گرفتن نورشان از تو مدد می طلبند

 ونورشان را برقه پاکی خنده هایت می کنند.

فرشته ام تو ازهرکجا که می گذری نفسها و قدمهای معجزه آسایت

 همه چیز را درگرگون می کند زمین بارور میشود،مردم غمگین شاد میشوند

 پروانه از پیله خود بیرون می آید وگلها  ✿میشکفند.

 وهمه این دگرگونیها برای انفاس جادویی توست

 که خودت نمیدانی با عبورت از جایی چه ها میکنی

 وقتی بغلم میکنی در بهترین جای دنیا به سر میبرم .

نگاهت را با بهترین و زیبــــــــــاترین

 منظره های ناب دنیاهم عوض نمیکنم

وقتی که تو نگاهم میکنی احساس میکنم مالک دنیایم .

آوای خوش تو چه مسکن روح نوازی ست

 برای این روح درهم شکسته من.

چشمهایم را می بندم تاصدایت تارو پودم را بلرزاند

و سلولهای مرده ام را جان بدهدو روح زوال یافته ام را مرهمی باشد .

صدای مخمــــــــلی ات گویی سحری درخود دارد

و زیرلب زمزمه میکنم که افتاده باد آن برگ 

 که به آهنگ وزشهایت نلرزد .صدایت نوازشی ست برصورت احساس.

بخشنده گی ات مرا بیاد دریــــا می اندازد

 به یاد دریــــــــا می افتم

 چشمهایم را می بندم گوشهایم را تیز میکنم

صدای امواج کف آلودش که محکم به ساحل میخورد

 و با خودش صدفــــهای ریزو درشت سوغات می آورد را می شنوم .

درکنارتو ثانیه هاگویی می دوند

و چه تند می دود این ساعت کوفتی

گویی رویای شیرینی می بینم که آخرش با چشمای خیس بیدار میشوم

 چقدر زود می گذرد باز آمدی و رفتی

 باز دستانم بـــــوی تو را می دهد امروز

 و باز شروع شد دلتنگیها ،بغض ها و چوب خطهای ////  من

ومن خط خوردم تنها و معصوم

 در وسط (پرانتـــــــز) دستانم

 

                                                  همین

+ تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:37 بعد از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

 

دستم را در تاریکی اندوه، بالا بردم

 

و کهکشان تهــــیØ  تنهایی را نشان دادم.

 شهاب ،نگاهش مرده بود.

تراوش سیاه نگاهش با زمزمه های سبز علف ها آمیخت

ومن درشکوه تماشا،فراموشی صدا بودم .

داشتم این جمله روباخود زمزمه میکردم که ناگهان

 شهابی رد شد و ته دلم امید لونه کـــــــرد.

از کودکی عاشق تماشای گذر شهاب تو

آسمون بیکــــــــــران بودم.

آسمان سرمه ای رنگ با ستاره های  کم نورش چشم هایم

 را پر میکند و با دیدن آن آرامش در وجودم

رخنه میکند.با دیدن ستاره ها به یاد چشمانت که

 ستاره قطبی ست می افتم بیاد آن روزی که حضور

 طلایی ات من را متحول کرد .آن روزی که نگاهم

در دنیای مخمــــــــــلی چشمهایت گم شد.آن روز با نگاه تو

 اوج گرفتم به آسمان و به من زندگی دوباره داد.

آری

چشمهای بی تابی که بی قرار و بی پروا،صورتم را

 می کاویدغافلگیرم کرد.

فرار از آن نگاه در سرنوشت من،غیر ممکن بود.

 آن نگاه ،آن چشم های عسلی بی قرار و جسور

همه جا و همه وقت در هر نفس مثل سایه همراه

 من بودطوری که روزی حس کردم بی آن نگــــــاه نفس

 نخواهم کشید.در کنارتو قدم بر میدارم تا لذت

این سکوت وآرامش و هوای خوب،قطره قطره بر عمق جانم

 بنشیند.

راستی چرا عمر لذت ها اینقدر کوتاه است!!

چرا انتظارتمامی ندارد!؟

گویی یک روز خاص خواهد رسید.. یک نفر خواهد آمد

و

همه چیز را عوض خواهد کرد .لحظات با تو بودن را

هیچ گاه فراموش نمیکنم بغض گلویم را سیخ میزند.

اشکــــــــــــ به چشمانم هجوم می آورد و من پشت پرده اشک

 خاطرات با تو بودن را مرور میکنم صدایت در گوشم

 زمزمه میشودو به من نبودنت را یادآوری میکند

 با صدای زیبایت همیشه آروم میشوم تمام من به

سوی صدا میرود ومن در میان امواج رویایی این صدای

 خوب تمام خود را ازیاد میبرم دوست دارم تا

 بی نهایت بنشینم وگوش بدهم. صدای زیبایت سکوت

 وحشتناک اتاقم را میگیردو با صدایت نوید زندگی

 دوباره رو برایم سر میدهد.تو بوی زندگی میدهی باتو

 میشود به بــــــــــوی گلهای بهاری رسید و شمیم عطرتو

 رامشگرروح و روان من است در دنیا هیچ بویی رو

 مطبوع تر ازبوی تو پیدا نکردم .

تکیه گاهم

قرار بود برایم ِآواز بخوانی و باصدای زیبایت به

 خواب بروم قرار بود برایم حرف بزنی و من فقط

 نگاهت کنم.

کجایی؟

و آغاز یک سمفونی غم انگیز،پــــــــــاییزفصلی همیشه تنها

 آهسته آهسته ...رو به زوال می گذردو برگ درختانش

 درست در همان لحظه که فکر میکنند به طلا تبدیل شده

 اند فرود می آیندو صدای شکستن ستون فقرات در زیر

 پای رهگذران چه دردناک است .فصلی سردرگم میان

 رنگهای زرد،سرخ،طلایی و قهوه ای ..ومن درست مثل

 پاییزبدون تو سر در گمم .

چه کسی واقعا غم تنهایی رو حس کرده خیلی سخت است هیچ

 کلمه یا جمله ای را پیدا نمیکنم که بتواند عمق سختی

 تنهایی رو به تصویر بکشـــــــــد فقط این را میدانم که باید

 خدا کمکم کند.تکیه گاهی چون تو در همه لحظــات کنارم

 بود نمیتوانم تاب بیاورم و هـــــــق هـــــــق گریه هایم به گوش

 میرسداشکها می غلتند و و پایین می آیند در میان

 گریه و خنده کتاب زندگی رو ورق میزنم انگار

میخواهم از لابه لای نوشته هایم تو را بیرون بکشم دلم

 هوایت را میکنددر دلم هزاران خانه امید چشمک * •*..*•..•*..*•. میزند

 و ولوله ای برپاست .اما سنگ فرشهای فاصله رو

می شمارم که میان ما بیشتر و بیشتر میشدو تو میروی

 ومن خیـــــــــــره به قدم های تو و میدانم که تو را

نمی توانم ببینم و چقدر دلتنگ می شوم اگر تو را

 نبینم همین حالا هم دلم برایت تـــــــــــــــــنگ شده و نگاه

شیـــــــشه ایم را بدرقه راهت میکنم.

+ تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 11:55 قبل از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

پیشکش همنفس لحظه هایم

 

بــــــوی قرمز پاییز به مشام می رسد

وهوآی نبودنت رو به من گوشزد میکند

پاییز با تمام شیطنت های خودآمده است

ودر کوچه هآی شهر قدم میزند

باد درلابه لای درختان می وزد

وبرگهای درختان را قلقلک میدهد

وبر سر زمین می ریزد.

صدای خش خش برگها وهوهوی باد به گوش میرسد

 اماچقدر خالی ست جای نبــودنت

چقدر خالی ست جای رد پای تو درکنار رد پایم

 بیـــــــا وحسرت بوسیدن پاهایت را

 به دل برگهای پاییزی نزار

ای کاش... فرسنگها ازمن فاصله نداشتی

 این مهربانی های توست

که بهانه ای ست برای تحمل فاصله ها

بهانه نفس کشیدنم

 به حرمت تک تک نفسهایت سجده میکنم

 ای کسی

 که خرم نفسهایت سردی زندگیم را شکست و

 خوبی هایت راانتهایی نیست.

بویت از رایحه نارنجستانهای شیراز هم

خوشبوتر و دلاویز تراست وبهارهای نارنج حسرت بوییدن

 چون تویی رو دارند.

دوستت دارم چون با نفسهای تو نفس میکشم

 چون زیباترین لحظات زندگی منی

 چون بهترین جای دنیا را آغوش گرم تو

 میدانم وبه آن تعلــــــق دارم.

چقدر عقربه های ساعتم کندحرکت میکند

گویی عقربه ها هم ازسکوت سرد تنهاییم مرده اند

آنها هم نبودنت را حس میکنند

ولحظه های نبودت را به من یادآوری میکنند.

پاداش همه مشکلاتم

تمام مشکلات زندگی ام را بادیدن خنده هایت گم میکنم .

ای کاش بدانی در تک تک لحظه هایم جا گرفته ای

وبرآی من هیچ چیز

آرامش بخش تر ازباتو بودن نیست...

 

                                                                            ازطرف آنکه نفس از نفست میگیرد


 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:20 قبل از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |





همیشه حرفهای زیادی توی دلم تلنبـــار میشه

 اما موقع گفتنش با گم شدن توی معبد چشات

 همه حرفهاازذهنم می پره یا

روی کاغذ آوردنش قلمم رو به رعشه می اندازه

 اما امروز تصمیم گرفتم عزممو جزم کنمو

 یه مرهمی برای دلم بنویسم باخودم فکر کردم

 تمام انگیزه من ازتو نوشتنه پس چجوری

 ازاین اندیشته گذرتوان کرد یاباید ازتونوشت

ویا سفیدی خطها رو دراندیشه تو به پایان رسوند

 امروزگوشه اتاقم نشسته بودمو کوچ کردم به گذشته ها

پرکشیدم توی روزایی که گردوغبار گرفتن وگذشتن

 اماخاطرات ِِچوبهای خیــــــــسی هستندکه با

آتیش زندگی نه میسوزند ونه خاکستر میشن

 از لابه لای خاطره هآم انگارچشمک میزد

 ورقی خاک خورده وعتیقه ازدفترزندگیم

 کوچ کردم به روزایی که مدام ازتنهایی

گوشه اتاق سردوبی روحم چنباته می زدمو

 به فکرفرو میرفتم اینکه چی میشه یه آدم حتی

تو هفت آسمون رویاهاشم یه ستاره...... نداشته باشه

 اینکه کسی رو نداشته باشی که شونه هاشو حتی برای گریه کردن

 بهت قرض بده احساس خفگی میکردم بهونه ای نبود

که هوای خشک وســــــرد اتاقم رو گرم کنه

 زخـــــــــــم هایی که به جونم افتاده بودن

 وتو تنهایی روحمــــــوآهسته میخوردند

آسمون دلم بدجوری ابری بودو مدام بهونه باریدن میگرفت

 مدام اشک صحن چشاموآب وجاری میکرد ولی باز

گونه های کویری ام تشنه بارون بودند

درست نقش برگ مـــــــــــرده پای درختی رو

 بازی میکردم....... ِسرد وبی روح.

 حتی طلایی ترین پرتوخورشیدنمی تونست یخ منوبشکنه

اشک ازچشام جاری میشدو توسکوت سردتنهایی یخ میزد.

 شبهاتا نیمه شب بیدار بودموشبم رو روز میکردمو

 روز را شب بی هیچ دلیلی برای زندگی .

در اتاقم درست مثل دهان مرده بازمونده بود

 وپرتویی ازنور وارد اتاق سرد وتاریکم میشد

و او امید رابه من یادآوری میکرد اما به

 نورخنده ای خشک وبی روح میزدم که هیچ امیدی نیست

اما شاید حق بااو بودبرای اولین بارگمان کردم

 که در زندگیم شعاع آفتاب درخشیدو

زندگی مراکه مثل تگرگ سردو یخ زده بوداو

یخهایم رو ذوب کردوباعث گرمی زندگیم شد

وبه اون هستـــــــــــی بخشید

با دیدن چشمهایت که طعم شیرین ترین عسل دنیارو میداد

 آسایش برمن حــــــــــرام شد

 با دیدن تو ازپیله تنهایی و غم بیرون آمدمو

 به پرواز درآمدم آری یادگار چشم های جادویی ات

برای همیشه در زندگیم ماند چگونه میتوانم فراموشت کنم

 درحالی که تو بهانه زندگی منی

 درحالی که تنفست باعث گرمی اتاقم شد

من احتیاج به این چشمهاداشتم وفقط یک نگاه تو کافی بود

که تمام مشکلات زندگیم روحل کنه

 بادیدن صورتت یک فراموشی گیج کننده ای همه صورتهای آدم های دیگر

 رو برایم می آورد چه زود هوای تو را کردم

 با چشمات حرفها دارم ومن به حرمت عطر گیسوانت

درکوچه های عشق سجده میکنم چشمی بگشا

شاید این دلتنگی پایان یابدوآسمان دیدگانم آفتابی شود.

 چشمی بگشا تا من اوج گیرم بانگاه تو

کاش فاصله هاوجودنداشت کاش فرسنگ ها ازهم دور نبودیم

روزهاست ازرفتنت میگذرد وچوب خطهای من //// 

هر روز زیاد تر میشوداولین چوب خط//// رو که زدم

 دستهام هنوزبوی تو رامیداد

و گرمی دستاتو تو خودش نگه داشته بود

اما چوب خط//// هرروز بدتر از دیروز

وبرای کشیدن چوب خط//// امروز دستای یخ زده ام میلرزید

کجاست ؟؟؟دستهایت که دستای معصوم وتنهای منو

 فشاربده وگرمیشو وارد خونم کنه

 کجایی؟؟؟... که درآغوشم بگیری ومنو آروم کنی

 وفقط تویی که میتونی با ها کردنت سردی قلبمو بشکنی  

+ تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:30 بعد از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم

 عشق بورزم باز هم برايت مينويسم

از لحظه ضيـــــافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود
و باز هم برايت مينويسم

از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را

 گريه كردم ابري ديگر فرا گرفته است.


آسمان دلم راميان غباري از درد نشسته ام
به انتظار نگـــــــاه باراني

صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار

 يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .

مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني

 چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي

و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.


بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,

بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,

بر هر خاطره و خاطره اي و

 بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم


آمدنت رادخيل بسته ام

....................................بيـــــــــــــــــــآ

+ تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:51 قبل از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |


Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 


چه تهی Φشده ام ، من از معنی...

و نفرین بر این واژه گان پوچ Φو بی معنی...

 که مرا نه به خروش ِ مواج ِ زندگی رهنمونند

و نه به آرامش یکپارچه مرگ...

چه بی حاصــــــــل حضوری دارند این واژه گان...

 بر این معصوم صفحۀ سفید ِ بی گناه...

 که دیگر نه دیده گان مرا تعریف می کنند

 و نه چشمــــــــان تو را افسون...

 مــــــــــــــــرده باد کلمه و خاموش باد جمله...

 که هر چه می گویند از حضور خستۀ من می کاهند

 و بر غیاب شکستۀ تو می افزایند...

آخر به چه کار می آیید

 ای واژه گان گم گشته معنی...

مرا به حال خود بگذارید... و ویران شوید...

 که از انبوه شما ، تنها دیواری ساخته می شود

 از آجر تلخ کلمه ، که چون به یک خط قرار گیرید

و بر سطرها نشینید ، بی نفوذ دیواری گردید

 همچون این نوشتۀ منحوس... وهر چه بیشتر نوشته آید...

دیوار جدایــــــــی میان من وتو را رفیع تر گرداند...

 و مرا در پشت این نوشته ها پنهان تر...

پس دیگر نخواهم نوشت و هیچ نخواهم گفت...

 تا ویران شود دیوار و آوار گردد کلمات...

که اکنون وقت خاموشی پرفریب لبـــــــــــــهاست...

 وآغاز گفتگوی بی واسطۀ چشمها...

 بر چشمان گویای من همیشه خیــــــــــــره بمان.

+ تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 11:49 قبل از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

می خوام رگـــــــم رو بزنم...

دوستــــــــــــــ دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي

 منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد...

 تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ...

 اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ...

 منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...

با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ...

 بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ...

 بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره!

 بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ...

يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ...

مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ...

 يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي

که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ...

 نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني

 که مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ...

 رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گـــــاز

مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ...

تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ...

دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم

 و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش!

 قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ...

 تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر

بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ...

 تو دلت ميگي آخي دوباره نفســــــش گرفت!

مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ...

مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني

 مي‌بيني من مــــــردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ...

 از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ...

مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه!

 ... من که ديگه نيستم چشمـــــــــــتاتو بوس کنم

 بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو

همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟

 دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

+ تاريخ سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 1:45 بعد از ظهر نويسنده reyhana♥&♥ |

mouse code|mouse code

كد ماوس